اواز ماه
ادبی

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
1387/01/02
بهار

سو سو میزند نوری

شکوفا میان شاخسار خفته،در هم

و مشتی سبز

گره شده بر شولای چون پری

جوانه ی سپید، میزند نوای امید

به بانگش چوبک خفته جان می گیرد

ناگهی که برف به کنج خاک می خزید

ول وله می شود حیات

قل قله میشود سبزی جا گرفته بر نبات

ان هنگامی که بهار میخندید


1386/12/11
عشق مثل ترک بین 2تا تیکه ی شکستس....
مثل قفل و کلید
فقط یه تیکه جفت من و تو میشه...
باقی به زور جا میفتن....
ترک ساییده میشه
عشق واقعی تو دلت میمیره

1386/11/26

رفیقانی نه به سان گرگ، که ذات ادمیشان می نمود

فرزندانی خلف تنها به اندیشه سیاه پدر

ان هنگام که شعله های سیب دندان زدهْ تعبیر خیال کجشان به قسم می شود

به تین ،به زیتون، به بال های پا مال اشرفیت

...........................

.............................................

......................

دریغ از لحظه ای که اخرین تبعیدی قلعه ی "من" هم میشکند

جایی که شلوغ پنهانی دو انسان را خبر از من و تو نمی ماند

سپاهیان سکوت تاریکی شبم را می درند

دلهره ی ماه بی شعاع، ترس یخ زده ی بلورین

ستاره های هرِّ دل ریخته اش،مو برداشته شکسته اش

وسپاهیان می تازند،پشت نیرنگ نارفیقان

در هنگام سپید و سرخ زهد و ریا

در لحظه ی تلاقی من،با هر انچه از "من" ماند به جفا

*** *** ***

طنین شکستنش به گوش میرسد

قلعه ی فرو ریخته، ترک کهنه ی دلم را می تکاند

با بیداری اخرین ستاره

باز هم دریغ از من

بوی گوشت روح زنده،سوخته،رویا ندیده

دل اسمان را می لرزاند

اخرین دلخوشی من ِ رفته،روسیاهی دود این دریغ که میماند به یادگارش......

..........

.......................

اخرین تبعیدی قلعه "من" هم شکست


1386/10/18
شیطان

EVIL lurks everywhere waiting impatiently to rise up when we least expect it & sink its venomous teeth into our most tender regions                        

بی رنگی شیطان در میانه ی سیاه گناه جان می گیرد....

ان هنگام که انسان به رقصی سبک در جامه ی کهنه میش خیانت کار خدا را پشت سر می گذارد.. دندان های تیز راه برش داستانی می سراید خلاف انتظار .. مرثیه ی کمین و زهر نشانده بر ظرافت قلب ودیعه...

اه... اواز خدا چه شنیدنی نا شنیده ایست

افسوس


1386/08/28
...

ملکـــــــــی دوش به باده و جام وزیـــــــن          مستــــــــــــم نمود و فرمود نیست به ازیــــــــن

گر طالب فیضی کرم نمای و کنج فرو بگذار         مرد میــــــــانه ی میدان حریف میطلبد و تیغ رزین

بیار گوش و پند نوش و تامه دلــــی بسپار          افتادگی و غرور بین....سر ده به ان و دل نه ازین

در راه طلب بکوش و گود و میــــدان مـگذار          لیکن غرور به راهت اسب عریان است و بی زین


1386/08/10
پندار

از ان چه می نویسم

تا ان چه می انگارند

فاصله ها بیداد می کند

ان چه پندار عبس الود من است

تا باغ رنگارنگ رویایی تو

هنگامه ی مخملین شیرین گوار من

تا پیدایش چموشی یک کابوس و ذهن تو

چه می کند من با من؟!!!

زبان ، محبوس کامی تلخ

دست، می راند بی عرصه و مقصد

و این ثانیه ایست برای سرودن

بی درنگی بر لحظه های شادی

تمامیت روزگار تک ستاره ی غزل خوان

من ان چه می پنداری نیستم

....

................

می گویند تلخی و گریه

می گویند بی دلی و زخم خورده

می گویند "کجا رفته؟

ولت کرده"

می گویند می خوانی از معشوق پر هوس

می گویند می دانیم،بدون او حتی سنگین است نفس

می گویند

اما چه می دانند

در پس این نوای تلخ و گریه

این دخترک بی دل و زخم خورده

ان که نمی دانم که بوده!!!

کجا رفته !!! ولش کرده!!!

می خرامد شادی یک روح زیبا

می نویسد از سر ذوق

با نوایی از تخیل

من ان چه می پنداری نیستم


عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
ماه تاب زاییده ی مهر.....
مهر و ماه. هماهنگ ترین تضاد هنر دستانش
باغ لحظه هایش نارون ندارد تا سایه بیاندازد زندگیش را فقط گاهی نبض بهار در مشت های گره شده اش می ایستد.......
و اغازی نو
شناسنامه کامل من...
فروردین 1387
ش ی د س چ پ ج
          1 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29 30
31            
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 20850