اواز ماه

ادبی

اواز ماه

ادبی

روسپیان نیکو بزک

سوار ماشین شد،این اولین بار نبود ولی شاید....

نگاه پسرک با تمام وقاحت معصوم بود ،بوی عطر تندش ماشین پر کرد.سایه بون رو پایین کشید و صورتشو ورانداز کرد،با گذشت سی و هشت سال هنوز جوون بود.یه نگاه به نیم رخ پسرک کرد،بیست و سه یا چهار ساله و اون سی و هشت ساله.بازم خودشو نگاه کرد.امشب این جوونترینشون بود و با خودش فکر کرد اونم باید جوونتر به نظر برسه،،کیفشو زیر و رو کرد...رژلب مسخره،همیشه گم بود.با اعصاب به هم ریخته کیفشو تکون داد.چه شب سرد مضخرفی بود،از اول شب دستاش میلرزید،یه حس گنگ بد جوری مغزشو می خورد.جیرینگ جیرینگ سگک دوباره نظر پسرو جلب کرد،،یه نگاه دیگه،،یه چیزی تو دلش شکست،صداشو شنید،ترس بود یا........؟!!چرا امشب؟!!این نگاه؟!!این صورت؟!!

دستش چیزیو لمس کرد،از کیف بیرون اورد،،عکس چروکیده،،با قامت طناز دخترک شانزده ساله،بدون ارایش و با اون پیرهن ساتن صورتی،شبیه زن امروزی نبود ولی زیبایی توی صورتش موج میزد،اینو هنوز از میون چروکهای بی حساب عکس می شد دید.هنوزم پیراهنو داشت،در بطن دخترک پسری می لولید،ناخواسته ای که با پدر رفت و دیگر نبود....

در باز شد.قصری بود برای پسرک تنها...

تو لباس خواب حریر باز هم همون طناز شانزده ساله به نظر می رسید.قامت عریان پسر،اشنا ترین چیزی بود که توی این بیست سال دیده بود.کنار تخت نشست،بوسه ای یواشکی،،،،که نگاه مبهوتش پسر رو هم خیره کرد،قاب طلایی روی عسلی،،،دخترک شانزده ساله بدون ارایش و پیرهن ساتن صورتی........

زن فریاد زد،پالتو رو نیمه پوشیده،برهنه به خیابون دوید....

زن فریاد میزد و این بار اخرین بار بود........

............

.................

......

..............

"مادرمه،نمی دونم کجاس!!تنها چیزیه که بعد مرگ بابا از اون بهم رسیده"

نظرات 0 + ارسال نظر
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد